زندگی من

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 شهریور ماه سال 1389 ساعت 12:55 PM

شما بگویید !

آیا زندگی همین نکبتی‌است که من به آن دچارم؟

خسته‌ام ، افسرده ، سرم می‌سوزد ، گوشهایم سوت می‌کشد

سوت نه ، انگار صدای گنگ و مبهمی در آن می‌پیچد

هر بویی مرا به تهوع می‌اندازد

بوی جوراب و بوی فاضلاب گرما خورده از همه‌جا می‌آید

این روزها تنهاتر شده‌ام

بعضی وقت‌ها دلم به شدت درد می‌گیرد

به حدی که نمی‌توانم راه بروم

من کم‌کم دارم به روغن سوزی می‌افتم

ظاهرم را اما کماکان حفظ کرده‌ام

فکر می‌کنم فاصله من و خودم زیاد شده‌است

حالا نقطه تکینگی را رد کرده‌ایم

هر دو از هم جدا می شویم

گله و شکایت ، شکر و رضایت این روزها دیگر کارساز نیست

واقعا شما بگویید آیا زندگی همین نکبتی است که من دچارش هستم

همین کار روزانه تکراریِ سرکاریِ بیهودهِ مزخرف

آدم‌های زرمفت زن ِغیبت‌کنِ بی‌مصرف

خیابان‌های شلوغِ کثیفِ پرترافیک

زن‌های ِغرغرویِ زشتِ ازخودراضی

مردانِ شکمبارهِ هرزهِ زن ذلیل

دخترانِ معصومِ کلک خوردهِ گرگ شده

پسرانِ بی‌کارِ بی‌پولِ دخترگول زن

مادرانِ نگرانِ همیشه گنهکارِ در حال دعا

پدرانِ خستهِ درماندهِ از خانواده رانده شده

مدیرانِ خیکیِ ریشویِ بی‌سواد

نقاشی‌هایِ بی‌روحِ آوانگاردِ مشمئز کننده

موسیقیِ دولتیِ گوش‌خراشِ بی‌دستگاه

هنرمندانِ سکسیِ فشنِ پرمدعا

شعرهایِ بی‌وزنِ بی‌قافیهِ بی‌معنا

داستانهایِ تکراریِ بی‌سروتهِ جایزه برده

نوازندگانِ معتادِ نشئهِ بی‌ساز

خوانندگانِ زیبایِ بی‌صدایِ بیلبوردهایِ تهران

سریال هایِ آبکیِ پرتماشاگرِ فارسی 1

تیم‌هایِ ورزشیِ محبوبِ آبی و قرمز بی تماشاگر

آرزوهایِ خاک‌خوردهِ بچگی

شوق‌هایِ از دست رفتهِ پسریِ امیدوار

امروزِ تاریکِ بی‌روح آینده دیروز

قبرستانِ آبادِ بهشتِ زهرا

چشمانِ خیسِ بچه‌هایِ طلاق

شقایق‌های پرپر شدهِ فراموش‌ِ شده

شهیدانِ دستِ از دنیا کوتاهِ نردبانِ شده

جانبازانِ خستهِ دوسر نجس

اسباب‌بازی‌هایِ بی‌هویتِ چینی

کشاورزانِ بدهکارِ دختردار

دختران فراریِ کشاورزانِ بدهکار

پسر فال فروشِ سمجِ معصوم

زنانِ کارگرِ کارخانهِ کفش‌سازی

کارگرانِ روزمزدِ سرطان گرفتهِ سالن فوم

افغانی‌هایِ خانه‌سازِ بی‌خانه

شمالِ کثیفِ آلودهِ خستهِ بیمار

نخجوان ،ارمنستان ، تایلند و بلغارستانِ محبوبِ نسلِ جوان

ماشین‌هایِ بزرگِ پر‌مصرفِ خارجی

تاکسی‌هایِ زرد و سبزِ صفِ گازِ CNG

کارمندانِ دودرهِ مسافرکش

بانک‌هایِ پولدارِ ساختمان‌دارِ اقتصاد مریض

خانه‌هایِ مهر رضایِ ساخته نشده

روسپی‌هایِ ایرانیِ دوبی

دختر خجالتیِ گردو فروشِ دست سیاه

مولانایِ ترک‌زبانِ ترکیه

بوعلی سینایِ تاجیک

انحصار وارداتِ و صادراتِ همهِ چیز

عروسیِ مجللِ داماد بی‌پول

جهیزیهِ کاملِ عروسِ بی‌پدر

عروس و دامادِ گرفتار ِ قرض و بدهی

صاحب‌خانه‌هایِ پولدارِ بی‌مروت

ال سی‌دی‌های 50 اینچی خانه‌هایِ 50 متری

ماشین‌هایِ ظرفشوییِ خاک گرفته از بی کاری

غذاهایِ فریزریِ بی‌مزه

موسیقی باصدایِ بلندِ و رقصِ 5جوان در یک پراید در حال رانندگی

کاردان‌هایِ بدنبالِ کارشناسی

کارشناس‌هایِ بدنبالِ ارشد

ارشد‌هایِ بدنبالِ دکتری

دکترهایِ دنبالِ کشاورزی و سادگی و آرامش 

امام زمانِ غائبِ گرفتار در چاه

نامه‌هایِ عاشقانهِ بی‌جواب

پسرهایِ آرایش کردهِ تنها

دخترهایِ سیبیل دار آرایش نکرده

پسرهایِ گرفتار الکل و اعتیاد

دخترهایِ عاشق شیشه و اکستاز

پسرهایِ با ادبِ خجالتی ِ بی‌رفیق

دخترهای مظلومِ گرفتارِ سنت‌ها

پستچی‌های نایابِ بی‌خبرِ بدخبر

ایمیل‌هایِ فراوان ِتبلیغِاتی وسایل ازدیادِ طولِ آلت مردان

فروش‌سی‌دی‌های غیر مجازِ بی‌کیفیتِ فیلم‌هایِ روز دنیا

گل‌های رز بی‌بویِ فروشیِ سر چهارراه پشت چراغ قرمز

دخترهای ِ سرگردانِ بدنبالِ بکارتِ از دست رفته

پسرهایِ مغرورِ از برداشتنِ بکارت‌هایِ پیاپی

دخترهایِ منتظرِ خواستگار

پسرهایِ درگیِر خودارضایی فراوان

بسیجی‌هایِ خفت گیرِ زورگو

عرق‌خورهایِ سابقِ و معتاد‌های چرت‌زن امروز

زنانِ خوشگلِ زیر چادر گرفتار

واعظ ِاز همه‌جا بی‌خبرِ خبرساز

مردانِ صاحبِ دینِ ‌دین ندار

زنانِ گریه کنِ اما‌م حسینِ سرافراز

شمایلِ مانکنیِ به نام ابوالفضل در جلویِ  هیات عزا

عشقِ سریال‌هایِ ماه رمضان در سر سفرهِ افطار

آبروهایِ از دست رفته بر سر ضمانتِ دیگران

چک‌هایِ برگشتیِ آدم‌هایِ بااعتبار

و من خسته، تنها ، درمانده ، مریض، افسرده در میان این زندگی نکبت بار

و آیا زندگی همین نکبتی‌است که من به آن دچارم؟

یکشنبه 23 خرداد ماه سال 1389 ساعت 11:59 AM

آدمهای درون من چقدر سرکش شده‌اند

هر کس بدنبال خواسته خودش است و من تنها در بین این تن‌ها گم شده‌ام

لومباردو از من ایتالیا و نقاشی  را می‌خواهد

و او که نمی‌دانم کیست من را به الموت و اُوان می‌خواند

من در این بین به دنبال خودم می‌گردم

هر چه می خواهم و می‌کنم خواسته کسی‌است که فکر می ‌کنم خودم نیستم

من در بین همه شلوغی‌های درونم گم شده‌ام

من در ترافیک درونم گیر کرده‌ام و به همه چراغ‌های قرمز فحش می دهم

من خسته‌ام

واقعا خسته‌ام

هیچ کاری هم نمی توانم بکنم

من دوست ندارم خودم را بکشم

من خودم را خیلی دوست دارم ،دوست دارم خودم را داشته باشم

من خودم را گم کرده‌ام

یادم رفته که کی بودم

یادم رفته که کجا می‌خواستم بروم

راستش را بخواهید اصلا الان هم نمی دانم در کجایم

من خودم را گم کرده‌ام

دوشنبه 24 فروردین ماه سال 1388 ساعت 08:59 AM

خیلی وقت است که اینجا ننوشته‌ام . گاهی اوقات می‌شود که دوست نداری کسی از تو خبری داشته باشد . دوست داری بروی با همین نکبتی که داری بسازی . گاهی دلت تنگ می‌شود تا خودت را با دیگران شریک کنی و کمی سبک شوی اما نمی‌شود .قصد گلایه و شکایت ندارم . فیلمی دیدم که خیلی زیبا و تاثیرگذار بود و حیف آمدم که شما نبینید . فیلم در مورد یک نقاش ایتالیایی به نام آمادئو مودیلیانی است که هم عصر با پابلو پیکاسو و سوتین بود . زندگی‌نامه آن را از یک وبلاگ برایتان ‌کپی کردم (http://honaremoaser.persianblog.ir/post/50 )که  برایتان اینجا می گذارم در مورد فیلم هم با یک جستجو در گوگل می‌توانید به اطلاعات مورد نظر دست پیدا کنید. فقط بدانید که اندی گارسیا در نقش مودیلیانی یک شاهکار پدید آورده و نقش پابلو پیکاسو را هم هموطن عزیزمان امید جلیلی بازی کرده است


آمدئو مودیلیانی نقاشی کولی واره بود که تمام عمر کوتاه خود را به شکل یک خود کشی تدریجی گذراند. او در 12 جولای 1884در یک خانواده ایتالیایی یهودی به دنیا آمد. فرزند چهارم و آخر خانواده بود. پدرش تاجری ناموفق و مادرش مدیر یک مدرسه بود. در 14 سالگی آموزش منظم نقاشی را شروع کرد. در 20 سالگی به یک اکادمی هنر در ونیز نقل مکان کرد و در انجا با امبرتو بوتچونی که بعد تر سرکرده فوتوریست‌ها شد آشنا گردید اما آشنایی او علاوه با هنرمندان به دنیای واقعی‌تری هم کشید و با الکل و مواد مخدر آشنا شد. در سال 1906 به پاریس رفت تا دنیای جدیدی رقم بزند اما شرایط پاریس او را مایوس ساخت. فضای آوانگارد آن روزها به همراه گرایشات ضد یهودی فرانسویان او را کمی محتاط و گوشه‌گیر ساخت. به هم مذهبان خود پیوند خورد و با سوتین ( برای اطلاعات بیشتر درباره ی این نقاش رجوع کنید به سلسله نوشته های خودم : ‹‹ شعیم سوتین؛ تحقق آرزوهای یک سطل زباله›› )، شاگال و دیگرانی چون لیپ شیتس، کیسلینگ و رومن یاکوب معاشرت کرد. مودیلیانی خیلی زود میان نقاشان پاریسی سری میان سرها برآورد

.

این شهرت اما نه به خاطر نقاشی‌هایش بلکه بیشتر به خاطر هویت خاص او بود. او را ‹‹مودی›› صدا می‌زدند که مخفف مودیلیانی بود و در عین حال در زبان فرانسوی معنای مطرود را می‌داد. همیشه نیمه‌های شب مست و عریان در خیابانهای اطراف دیده می‌شد. پیکاسو اما معتقد بود که مودیلیانی بیشتر یک نقاش اطوارگرا است که برای جلب توجه این حالات را از خود نشان می‌دهد. پس از 3 سال اقامت در پاریس دوباره به ایتالیا باز گشت . در آنجا دوام نیاورد و به پاریس و این بار به محله‌ی منا پرس که کانون نقاشان بود رفت. او اعلام کرد که برای همیشه نقاشی را کنار خواهد گذاشت و به مجسمه‌سازی روی آورد این اما به خاطر آشنایی و رابطه نزدیکی بود که با کنستانتین برانکوزی برقرار کرده بود. مودیلیانی همیشه فقیر بود و حتی مشروبش را از راه کشیدن طرح توی کافه‌ها به دست می آورد. بنابراین در حال و هوایی که ساخت و ساز آن روزها در پاریس رونق داشت همچون سوتین که مدل‌های نقاشی خود را از قصابی‌ها می‌دزدید او هم سنگ‌های ساختمان‌ها و بناهای در حال ساخت را کش می‌رفت و به اتاقک کوچکی که برای خود ترتیب داده بود می‌آورد. صبح تا شب سنگ می‌تراشید و شب تا صبح به کافه‌ها می‌رفت. مردم از او می‌خواستند که سر میزشان بنشیند و برایشان طراحی کند و آن‌ها در عوض برایش مشروب می‌خریدند. مودیلیانی بابت طرح‌ها پولی نمی‌گرفت. اما دستمزدش در واقع همان مشروب‌هایی بود که مدام می‌نوشید.

پس از جنگ با پایان یافتن کار ساخت و ساز و رکود اقتصادی در اروپا منبع سنگ‌های مودیلیانی هم به پایان رسید و او دوباره به نقاشی روی آورد. آن چه مودیلیانی را به ورطه نابودی کشاند افراط در مصرف الکل و مواد مخدر بود. کلیه‌های او رو به نابودی می‌رفت. در 1917 هنگامی که در یک آکادمی در حال نقاشی بود با دختری به نام ژان آشنا شد که این آشنایی به ازدوجشان منجر گشت. یک سال بعد ژان از او دختری در آغوش داشت که هنوز بی نام بود و به دلیل فقر بیش از حد آن‌ها توان نگهداری از او را نداشتند. ژان برای مودیلیانی بیشتر نقش یک پرستار را داشت. هر وقت که آمادئو مست و سرگردان و برهنه در هوای سرد زمستان پاریس به خانه می‌رسید ژان بود که لباس به او می‌پوشاند و گرمش می‌کرد

.

جین هبوترن


در دوران رکود اقتصادی مودیلیانی به نیس رفت اما چیزی نبود که جذبش کند. دوباره به پاریس آمد. در 1920 بود که سرفه‌های مودیلیانی بالا گرفته بود. او علاوه بر بیماری کلیه به سرطان ریه هم گرفتار شده بود دستاوردی که از کارگاه مجسمه‌سازی آن دوران برایش مانده بود.

نوشیدن ابسنت یعنی همان مشروبی که ون‌گوگ را به نابودی کشاند، نوشیدن براندی تقلبی و ارزان قیمت و افراط در مصرف مواد مخدر او را تا مرز جنون پیش راند. پیکاسو و یکی دو نقاش دیگر معتقد بودند که مودیلیانی ادا در می اورد اما خبر نداشتند که در خلوت چه بر سر خود می آورد و حتی یک بار در اوج پریشانی دیوارهای خانه خود را ویران کرد. یا در شب‌هایی که برهنه از میان خیابان‌ها می‌گذشت در واقع لباسش را به جای پول مشروب گرو گذاشته بود. او در نیمه شب 24 ژانویه 1920 در 36 سالگی به دلیل بیماری سل و سرطان ریه درگذشت.

مودیلیانی بدویت را با حالتی موقر جذاب و مهربان به تصویر می‌کشید . آن چه هنر او را متمایز می‌ساخت همین تناقض شخصیت او و آثارش بود. آدمی دیوانه و همیشه لایعقل پیکره‌ها و پرتره‌هایی کشیده است که می‌توان به جرات از آنها به عنوان پیکره‌هایی بدیع و نوآورانه یاد کرد. پیکره‌هایی با زیبایی‌شناسی خاص خود که حتی سالها بعد سبب پدید آمدن نوع خاصی از زیبایی‌شناسی در صنعت تبلیغات گردید. مودیلیانی به گفته‌ی خودش در پی چیزی است که نه واقعی است و نه غیر واقعی. زیبایی‌شناسی پیکره‌ها و حالات و وقار نقاشی‌های مودیلیانی آنقدر – دست کم برای من – آرامش برای انسان به ارمغان می‌آورد که می‌توان فارغ از تمام هیاهوهای تاریخ هنر به پیوند میان هنر کلاسیک، هنر بدوی و هنر نویی که در آثارش ریشه دوانده است دل بست. چشم‌های ریز، بینی‌های کشیده، گردن‌های بلند، لبان نازک، بدن‌های زرد و شانه‌های تکیده از ویژگی‌های بارز آثار اوست.

متاسفانه مورخان غربی-مسیحی هنر به به دلیل تعصب و یا هر چه که می‌توان نامش گذاشت در کتاب‌های خود اشاره‌ای به مودیلیانی نکرده‌اند. گامبریچ، هلن گاردنر، و آرنولد هاورز هر سه از روی نام مودیلیانی گذشته‌اند. همان دوران نیز مودیلیانی به لحاظ یهودی بودنش از دیدگاه نقاشان مطرح آن زمان یعنی پیکاسو یک هنرمند حاشیه‌یی محسوب می‌شد.

اگر چه آثار مودیلیانی کم ارزش‌تر و بی خاصیت‌تر از معاصرانش نیست اما چشم بستن مورخان بر او و آثارش به‌سان چشم بستن بر حقیقتی است آشکار.

ژان همسر مودیلیانی چند ساعت بعد از مرگ آمادئو با اینکه آبستن طفلی 9 ماهه بود خود را از پنجره خانه به پایین پرتاب کرد و در دم جان سپرد. آمادئو مودیلیانی و ژان هبوترن در یک قبر به خاک سپرده شدند، و آخرین کلمه ای که سالها بعد هنگام مرگ بر زبان پیکاسو جاری گشت نامی نبود جز : مودیلیانی






   1      2      3      4      5      6      7      8    >>